نمایش تبلیغ
 
ایجاد وبلاگ
 
مدیریت وبلاگ
 
وبلاگی دیگر
 
دوستان سلام !

دوستان سلام !

پست الكترونيک

آرشيو

خانه

 

جمعه، 28 امرداد، 1384

 

نمايشنامه حسنی و مينا

pic2

پرده بالا ميرود. حسنی  که در جايگاه قاضی نشسته است مشغول مرور پرونده است و گهگاه سر از پرونده برميدارد و  به مينا که در جايگاه متّهم  روی يک صندلی چرمی نشسته نگاه ميکند. مينا   چادری مشکی  بسر دارد  که بطرز ناشيانه ای سعی دارد آنرا بر سر نگه دارد.

حسنی:

بيسيار خوب.. گوفتی  چيف داره بنشينی لبه پنجیره و پاهاتو را آويزان کنی رو به خيابان و ..عرض شود چه...  با دستهايت چنگ بزنی  گاب پنجیره را...و ..و..يه سری چرت و پرتهای ديگه. ببينم آبجی شوما دين و ايمان و مصّب نداری يا گاتی کردی؟. اگه اون موگع که پاهات آويزونه جوراب کلفت نداشته باشی ؛ يه جوون عزب اوغلو از زير اون پنجیره رد بشه و استغفرالله جاي نامربوط بی ناموسی ببينه ..بعد راست بره کلّه اش بخوره به تير چيراغ برگ ؛ بعد گيژ بخوره زمين بميره!  چيکار ميکنی؟ بيچاره بدبخت ميشی گاتل. خودم دارت ميزنم!  بازم آويزون . سرجرمی تازه پيدا چردی؟ چشف جديدکردی؟ نکنه آنيشتان شدی!  

اصلاْ چرا بی حوصله؟  اگه بيکاری آنگوشت تو داماغت کون. هم نظافت ميکنی هم  چيف!. من هر وگت بيحوصله بود  آنگوشت تو داماغ کرد. خيلی چبف داره!. اصلا برو آدامس بجو! من خودم سقّز خيلی دوست داشت. البت يواشکی ميجوم منزل نابينی واسط حرف در بياره بگه جيگولو -بچّه خوشجل !

(قاضی به مرور پرونده ادامه ميدهد).

حسنی:

-تو چی ميدونی آسمون چند طبگه؟ مجه تو فگه و اصول بلد بود؟! از کوجا گوفت آسمون هفت طبگه. تو ديدی؟! خودت رفتی؟! آدام خوب نيست از الکی حرف بزنه. به آدم خنده ميزنند. ميگن چرت پرت ميجه!

-باریچلّا حالا سوت ميزنی!.  بدم شالّاق بزنند؟!

.(از روئ پرونده ميخواند): .و تعليگ در قسمتی از مکان که نه زمين است و نه کاملا در گلمرو آسمان .

- اين که میشه  بادکنک . خوب برو بادکنک بفروش چرا وبلاگ؟

-تعليگ تعليگ! حالا با من عربی حرف ميزنه. عربی بلدی برو گوران بخوان!

-مگه تو مرتاضی خيره خيره نگاه کنی؟! پاک خل و چيل شدی رفتی!

.(از روئ پرونده ميخواند): هر دفعه به اين گوم فضول توضيح بدهم که خيال پريدن ندارم...

-حالا به گوم توهين ميکنی؟! ميگی فضول؟! فوحوش ميدی. استغفرالله شيطون ميجه از جردنش بگيرم از همين پنجيره بندازم پايين ها!

-آواز  ميخونی؟!! من پدرش در ميارم هر چی برا مردم آواز بخونه!   شانس آوردی تنها بودی نامحرم نشنيد!  البت من خودم وگتی تنهايی  ميرم صحرا گاه گاه برا خودم مثنوی ميخونم. تنها ايشکال نداره! 

-تو با صدای بلند چی ناخاندی؟! چهچه که نزدی؟!

 خيال خام دیجه چيه؟!. مجه گورمه سبزی بود که خام بود پخته بود؟!

اصلاْ نکنه نجسّی خوردی. بذار اين  خواهر داهانت بو کنه! . اگه بفهمم نجسّی خوردی خودم خلاصت ميکنم!

.(دوباره از روئ پرونده ميخواند):..اينهم که ميگی  اين دنيا  گاهی زشت است و گاهی هم می شود با چند من عسل قورتش داد ..

-مگه دنيا را ميشه گورت داد؟! باز چيرت و پرت! اگه گشنه ای خوب برو کره عسل  بخور با سنجک چرا دره وری؟!

(حسنی با فرياد):

من اصلاّ حوصله اين نداشت . يکی اينو ببره شوهر بده خيال همه راحت.

(پرده می افتد).

 ..و توگفتی..

سه‌شنبه، 4 امرداد، 1384

 

ساده زستن

سلام!

توصيه ميکنم مصاحبه ی روزنامه شرق با همسر زنده ياد هوشنگ گلشيری را بخوانيد خيلی آموزنده است و درسها در آن است اگر بيدار باشيم.

در پناه حقّ!

 ..و توگفتی..

پنجشنبه، 19 خرداد، 1384

 

فقط يک جو همّت!

Devil

سلام!

شايد ندونيد که توی اين استان انتاريو که نزديک به ۱۲ میليون جمعيّت داره؛ هر ساله ۱۶۰۰۰ نفر بر اثر استعمال سيگار جونشون رو از دست ميدهند. از تلفات انسانی که بگذريم اين عادت خطرناک ۱ بیليون و ۷۰۰ مليون دلار هزينه داره.

من بهيچوجه قصد نصيحت افراد سيگاری را ندارم امّا ؛ با عرض پوزش از همه ی سيگاريهای محترم و محترمه!:

 خدا وکيلی هيچ عقل سالمی يک چنين خسارت  جانی و ضرر مالی را ميتونه توجيه  بکنه؟!  

ميدونم ترک کردن سيگار بنظر مشکل مياد امّا در عمل بسيار ساده است.خودم يک روزگاری به اين مصيبت گرفتار بوده ام و بازهم  با عرض پوزش بخوبی ميدونم وقتی کرم کشيدن سيگار توی تن سيگاری افتاد به سختی ميتونه جلوی خودش را بگيره ( همون اعتياد لعنتی !). من اينجوری حلّش کردم:

..يک روز که هيچکس توی خونه نبود سیگاری روشن کردم و رفتم جلوی آينه ايستادم و به  آرومی  شروع کردم به پک زدن. همينطور که پک ميزدم يک نگاه به خودم ميکردم و يک نگاه به سيگار. متوجّه شدم چقدر اينکاری که من دارم ميکنم مسخره است و دور از شان انسانی من. دارم يک لوله کاغذی را که توش به يقين صد جور سمّ و کثافته ؛ هی مثل پستونک بچّه ميذارم توی دهنم و پفش ميکنم ( دقيقاْ پف!). تازه چند تا پف که زدم ديگه مزه اوّل رو نداره ولی چون پولش را دادم دلم نمياد نصفه بندازم دور. با خودم گفتم :

-رضا تو ديدی وقتی يک سيگاری حرف ميزنه چطور غير سيگاری ها ازش فاصله ميگيرند؟! بقول يکی آدم سيگاری انگار چادری از گه ( GOH!) بسرش کرده که همينطور که راه ميره  با خودش به اينور و اونور حمل ميکنه.

--رضا ديدی تو اداره کمد لباس سيگاری و غير سيگاری را بعلّت شکايت يک غير سيگاری جدا کردند. رضا تو شدی جز يک اقليّت ناجور-عوضی و غير قابل توجيه.

-رضا مسايل پزشکی اش را که ميدونی. تو که زندگی را دوست داری پس چرا دستی دستی داری خودت را به کشتن ميدی.

-رضا چرا پولت را آتيش ميزنی و پول تو جيب يک مشت کمپانی چند مليّتی دزد ميکنی که صاحبانش  خودشون از اين زهر ماری استفاده نميکنند؟! 

...و به اين ترتيب اون روز تنفر از سيگار چنان در وجودم شعله ور شد که در يک آن تمام علاقه و عادت به سيگار مثل يک ديو برای هميشه دود شد و هوا رفت. در دو سه روز اوّل زياد آب  نوشيدم و اين تنفّر را که واقعی هم بود در خودم زنده نگه داشتم.

يک هفته بعد سيگار نکشيدن شد عادت من. بعد از دو هفته بوی سيگار برايم آزار دهنده شد که هنوز هم چنين است. وقتی بتدريج اين سمّ از بدنم دفع شد و ديدم که چقدر راحتر نفس ميکشم و از بوی خوش همه چيز لذّت ميبرم با خودم گفتم:

۱-رضا کاشکی هيچوقت سيگار نکشيده بودی!

۲-رضا خوشحال باش که بکمک اراده توانستی از شرّش راحت بشی!

خلاصه اينکه:

تا عشق و علاقه به سيگار در شما هست امکان ترک وجود نداره. اگر هم ترک کنيد فقط خودتون را زجر داده ايد.

ضمناْ اگر قصد خودکشی داريد راههای ساده تر و کم هزينه تری وجود داره. موفّق باشيد!!

 ..و توگفتی..

پنجشنبه، 12 خرداد، 1384

 

سلطان با هوش

خواجه نظام الملك در سياستنامه‏اش  چنين آورده: مردى نزد سلطان محمود ازقاضى شكايت‏برد كه دو هزار دينار در كيسه سر بسته، نزد او امانت گذارده‏ام، اكنون‏امانت را پس گرفته و سر كيسه را گشوده‏ام، به جاى زر، درم‏هاى مسين مى‏بينم و يقين‏دارم كه سر كيسه هم باز نشده است. سلطان گفت: كيسه را نزد من آر! مرد برفت وكيسه بياورد. محمود گرداگرد كيسه را نگريست و شكافى نديد. سپس گفت: كيسه رانزد من بگذار و روزى سه من نان و يك من گوشت و ماهى يك دينار از وكيل من‏بستان تا تدبير زر تو كنم.

محمود قدرى به كيسه نگاه كرده و مدتى بينديشيد تا به خاطرش رسيد كه ممكن‏است، كيسه را شكافته باشند و زر بيرون كرده و سپس رفو نموده باشند. محمود چادرشبى زر بفت داشت و پر بها كه به روى بالين گسترده بود، نيمه شبى برخاست و كاردبر كشيد و مقدارى از چادر شب را بدريد. روز دگر سپيده دم به شكار رفت و سه روزشكارش طول كشيد، هنگامى كه باز گشت، چادر شب را درست‏يافت. محمود فراش‏را بخواست و پرسيد: اين چادر شب، دريده بود، كه آن را درست كرد؟ فراش كه ازدريده شدن آن بسيار ترسيده بود، در آغاز منكر شد، ولى پس از اطلاع بر جريان‏گفت: فلان رفو گر رفويش كرده. سلطان رفو گر را بخواست و از او پرسيد: امسال‏هيچ كيسه ديباى سبزى رفو كرده‏اى؟ گفت: آرى. محمود پرسيد: كجا؟ گفت‏به خانه‏قاضى شهر، او دو دينار مرا مزد داد. محمود كيسه را بدو نشان داد. گفت: آرى همين‏كيسه مى‏باشد و جاى رفو را نيز نشان داد. قاضى احضار گرديد و با رفو گر و خداوندمال رو به رو شد. از بيم، چنان لرزه‏اى بر اندامش افتاد كه سخن نتوانست گفت. پس‏زرها گرفته شد و به صاحبش مسترد گرديد.

 ..و توگفتی..

دوشنبه، 9 خرداد، 1384

 

سلامی دوباره!

سلام!

اميدوارم  اين چند روزی که از من بی خبر بوديد خيلی دلتنگ نشده باشيد! 

با اجازه شما رفته بودم سفر. شرق کانادا : کينگستون؛ اتاوا؛ مونتريال و کبک سيتی. واقعاْ  زيبايی پاره ای از نقاط آدمی را مبهوت ميکنه و هوش از سر ميبره. از نظر بافت شهری از مونتريال زياد خوشم نيامد ولی بقيه بخصوص کبک سيتی از اين نظر برام جالب بود. يکجور هماهنگی و زيبايی. شايد بعداْ چند تا عکس را اينجا بذارم. 

 ..و توگفتی..

چهارشنبه، 28 اردیبهشت، 1384

 

زيبايی چيست

tiger

 زيبايی تجربه ی لذّتی نفسانی است از راه شناخت و فهم توازن و تناسب در یک محرّک خارجی.  

 اين تجربه که انگيزه اش  شکل يا ساختاری متوازن است؛ کشش و گرايش را معطوف يک شخص ؛ يک حيوان ؛ يک شی  بيجان  ؛ يک منظره ؛ يک ايده و غير آن ميسازد.

 ..و توگفتی..

دوشنبه، 26 اردیبهشت، 1384

 

کودک درون

سلام!

بعضی روزها  هنگام رفت و آمد به محلّ کار  ميرم توی نخ  آدمها  و به حرکاشون دقيق ميشم . البتّه اينطور نيست که همش  تو نخ ديگران برم.   خيلی وقتها تو نخ خودم هم ميرم .

بگذريم!  وقتی  خوب دقيق ميشم ميبينم ما آدمها جز يک مشت بچّه های بزرگسال نيستيم که خودمون را پشت لايه هايی از ماسکهای رنگارنگ پوشونديم. اگر خوب و دقيق نگاه کنيم  جلوی چشممون همون بچّه هايی را ميبينيم که تو روزگار  کودکی همبازيمون بودند:

 يکی درشت  و  يکی  ريز

يکی کند و يکی تيز! 

يکی با هوش ؛ يکی کودن

يکی ورّاج ؛ يکی کم حرف 

يکی زشت و 

    يکی زيبا

 يکی شاد  و

 يکی غمگين

امّا همه با هم دوست و

..همه با هم  یکرنگ!

 

 ..و توگفتی..

جمعه، 23 اردیبهشت، 1384

 

کاسه چوبی

I guarantee you will remember the tale of the Wooden Bowl tomorrow, a week from now, a month from now, a year from now. A frail old man went to live with his son, daughter-in-law, and four-year old grandson. The old man's hands trembled, his eyesight was blurred, and his step faltered.The family ate together at the table. But the elderly grandfather's shaky hands and failing sight made eating difficult. Peas rolled off his spoon and onto the floor. When he grasped the glass milk spilled on the tablecloth. The son and daughter-in-law became irritated with the mess. "We must do something about Grandfather", said the son. "I've had enoug of his spilled milk, noisy eating, and food on the floor." So the husband and wife set a small table in the corner. There, Grandfather ate alone while the rest of the family enjoyed dinner Since Grandfather had broken a dish or two, his food was served in a wooden bowl. When the family glanced in Grandfather's direction,sometimes he had a tear in his eye as he sat alone Still, the only words the couple had for him were sharp admonitions when he had dropped a fork or spilled food. The four-year-old watched it all in silence
 One evening before supper, the father noticed his son playing with wood scraps on the floor .
He asked the child curiously, "What are you making"?  Sweetly, the boy responded, "Oh, I am making a little bowl for you and Mama to eat your food in when I grow up." The four-year-old smiled and went back to work.The words so struck the parents that they were speechless. Then tears started to stream down their cheeks. Though no word was spoken, both knew what must be done.That evening, the husband took Grandfather’s hand and gently led him back to the family table. For the remainder of his days he ate every meal with the family. And for some reason, neither husband nor wife seemed to care any longer when a fork was dropped, when milk was spilled, or when the tablecloth was soiled.
On a positive note, I've learned that life sometimes gives you a second chance. I've learned that whenever I decide something with an open heart, I usually make the right decision. I've learned that every day, you should reach out and touch someone. People love that human touch - holding hands, a warm hug, or just a friendly pat on the back.

I've learned that no matter what happens or how bad it seems today, life goes on, and it will be better tomorrow. I've learned that, regardless of your relationship with your parents, you will miss them when they are gone from your life.I've learned that you can tell a lot about a person by the way he/she handles three things: a rain y day, lost luggage, and a late friend. I've learned that making a living is not the same thing as making a life. I've learned that if you pursue happiness, it will elude you. But, if you focus on your family, your friends, the needs of others, your work, and doing the very best you can, happiness will find you. I've learned that you shouldn't go through life with a catcher's mitt on both hands. You need to be able to throw something back. I've learned that I still have a lot to learn

 ..و توگفتی..

جمعه، 2 اردیبهشت، 1384

 

پرده خوانی در ذکر غصّه ی آدمها!

(مرشد دستهايش را بهم ميکوبد):

 مرشد: بچّه مرشد خوب گوش هاتو واکن! امروز ميخوام از غم و غصّه ی آدمها بگم.

بچّه مرشد: جان مرشد!...  دل اين آدمها خودش يه عالمه  درد توشه ؛ جون اون سبيلات بار دلشون را بيشتر نکن !

مرشد: بچّه مرشد!  مگه حواست پرته؟! اين مردمی که دور اين بساط جمع شدند اومدن که هم بخندند و هم چند قطره اشک بريزند و ثوابی ببرند! 

        -  ضمناْ قصّه ی غصّه ی آدمهام  هميشه  گريه  آور نيست بچّه مرشد! 

بچّه مرشد:  مرشد جان علی يارت!...  پس بزن بريم!

مرشد: چی چی را بزن بريم؟!  باز که حواست پرته بچّه مرشد!

         -اوّل اون کلاه رو دور بچرخون دخل امروز مون رو جور کن  تا بعد...

( جمعيّت صلواتی ميفرستد و معرکه  شروع ميشود):

 

Paul Martin

مرشد:  بچّه مرشد ميدونی اين پير مردی که اینجور  غبار  غم  چشهای آبی خوشگلش را پوشونده کيه؟!

بچّه مرشد: دروغ نگم  مرشد جون اين  بابا آرتيست  فيلمهای وسترنه!

مرشد: بچّه مرشد چرا چرند ميگی؟! اين آدم فلک زده نخست وزير کاناداست!

           -هم نخست وزيره  هم ميگن چند تا شرکت کشتيرونی داره..

بچّه مرشد: گلاب به روتون حالا شما دارين چرند ميگين مرشد جون..

                -آدمی که اينهمه منصب و مال داره که ديگه غصّه نميخوره جان مرشد!  

مرشد: بچّه مرشد بی عقل! غصّه ی اين بابا از اينه که  آدمهای حزبهای رقيب دارند يواش يواش  زيرابشو ميزنن و ميخوان معلّقش  کنند.

(بچّه مرشد قاه قاه ميخندد!)

بچّه مرشد: ...خوب اين که کاری نداره مرشد. بزنه همشونو بگيره بندازه تو هلفدونی درو قفل کنه ؛ کليدشم قورت بده !

مرشد: نگفتم ميخندی؟! خنگ خدا! مثل اينکه بازم يادت رفت . اينجا کاناداست نه کشور بندگالش!

          -بنده خدا  به مردم التماس کرده يه چند ماهی  بهش فرصت بدند.  قول شرف هم داده!

          -بچّه مرشد من کم کم دلم داره براش ميسوزه. بيچاره هنوز سوار نشده دارند پياده اش ميکنند. 

Begger

بچّه مرشد:  مرشد جون اين پيره زنه کيه که اينطور بد بخت و فلک زده روی زمين نشسته؟!

مرشد: اين بنده خدا يه آدميه هم سن و سال اون پيره مرده که  توی يه جايی روی اين کره ی خاکی برای يه لقمه ی نون گدايی ميکنه !

بچّه مرشد:  دلم رو به درد آوردی مرشد! بذار بقيه  قصّه ی پر غصّه ی اين يکی رو من برات بگم..

                -اين بنده خدا  تمام غصّه ی زندگی محقّرش داشتن يه سقف بالای سره ؛ يه لقمه ی نون و يه دست نوازش. شبيه خودش زياد داره امّا رقيب اصلاْ نداره..اصلاْ کسی کاری به کارش نداره...

               -مرشد بغض بد جوری راه گلويم را گرفته..

( صدای گريه ی جمعيّت..)

مرشد: نميخواستم اشکت  رو در بيارم .پاشو... پا شو بساط رو چمع کن. ما که  يه عمر يه لا قبا بوديم. هر چی امروز جمع کرديم  بريم بديم به اون پيره زنه.

   يا حقّ!   

 ..و توگفتی..

چهارشنبه، 24 فروردین، 1384

 

مرد شب اثری از علی مير فطرس

دشـت‌ها، خاموش و خالی؛ سـوگوار
لاله‌ها، لال‌اند و خونيـن؛ داغـدار

چشـم‌ها، نوميد و يخـبندان و سرد
دل درونِ سـينه، مالامال درد

سايه‌ها، اشباح ِکور و خسـته‌اند
دسـت‌ها را خسـتگی‌ها بسـته‌اند

عـنکبوتِ اين شـبِ شـوم و پلـيد
در فـضای شـهر تارش را تـنيد

شـهر خاموش است و درها نيست باز
مـردِ شب، می‌خـواند اين آواز باز:

- «ای که چشـمت باغ سـبزِِ يادها
رودِ جوشـانِ بسـی فريادها

ای به من نزديک‌تر، از من به من
خونِ جاریِّ فراســوهایِ تن

ای که دسـتت سـاقهء سبز نياز
سـاقهء غـمگينِ دسـتم را بيآز

ای که چشـمت با دو چشـمم آشناست
شهر صـبحِ مـهربانی‌ها کجـاست؟

ای تو باران ِدل‌انگـيز بهار
بر کويـر تـفـتهء جانم ببار

ای که اندوهت غـروبی دردخـيز
از درون ِبستر غـم خـيز، خيز

بر دلـم از مـهر امشب پا گذار
کار غـم‌ها را به غـم‌ها وا گذار ...»

مـرد، در انديشـه‌های دور و دور
در ميان ِ کوچـه‌های سـوت و کور

خسـته‌تن، با دودِ آهِ سـردِ خويش
باز می‌خـواند سرودِ دردِ خويش:

- «ای ز جام آرزوها مسـتِ مسـت
مسـتی ما راهِ غـم‌ها را نبست

عيسیِ رنج قرونم من، غـريب
مانده بر روی چليپایِ فـريب

کـوچه‌های شـهر، شـهر ِياد بود
روی لـب‌ها هر سـخن، فرياد بود

شـعله‌های آتش مسـموم باد
سـاقه‌هایِ سـبز را بر باد داد

زندگی، امـيد در رگ‌ها فِـسُـرد
خـنده‌ها، در زير سنگِ لب بمـُرد

راهِ خوبِ آرزوها بســته بود
صبح روشن، شيشه‌ای بشکسته بود

آب رویِ آتـشِ دل ريختـند
صبح را بر دار شـب آويختـند

شـعله‌هایِ پاک، خاموشی گرفت
قصه‌ها رنگِ فراموشی گرفت

شـمعِ گرم آشنايی سـرد ماند
روی مرز مـردمی، نامـرد ماند

اضطرابِ سـال‌های سختِ درد
روح ايمان را ز دل تبعـيد کرد

کوره ‌راهِ مانده‌ای اينک به‌جاست
از سواری ليک، گردی برنخاست

ای که شولای غـمم را دوختی
ريشـهء جان و تنـم را سوختی

ای تو پيـغام‌آورِ صبح سـپيد
تک‌سـوار راهِ فردایِ امـيد

ای شبِ يلدای غـم‌ها را سـحر
پردهء تاريک شـب‌ها را بـِدَر

قلعه‌های شـومِ شـب را باز کن
قـصهء پايان غـم، آغاز کن ...»

مـردِ شب، آوایِ دردش را بـُريد
قطرهء اشـکی ز چشمانش چکيد

خسـته‌دل، تـنهای تـنها، مـستِ مـست
با سـرودِ خود دلِ شب را شـکسـت

مـرغ شب، از درد ناليد و گذشـت
مـردِ شب، با سايهء خود دور گشـت ...

 ..و توگفتی..

لینک ها

Link #1

Link #2

امکانات

لوگوي وبلاگ شما


:حضور و غیاب


وبلاگ های دوستان

  RSS 2.0